جلسه با مدیرعامل از یک سؤال ساده شروع شد: «اگر بخوام همین الان بدونم استراتژیمون چقدر جلو رفته، از کجا باید بفهمم؟» روی صفحه چند فایل باز بود؛ یکی برای OKRهای سازمان، چند تای دیگر برای تیمها، گزارشهایی که مدیران در طول هفته فرستاده بودند و جدولی که آخرین بهروزرسانیاش به چند روز پیش برمیگشت. هر مدیر تصویر خودش را از وضعیت داشت. یکی میگفت تیمش تقریباً هفتاد درصد جلو است. دیگری معتقد بود هنوز در میانه مسیرند. یک نفر هم تأکید میکرد که بخش زیادی از کار انجام شده، اما در عدد نهایی هنوز دیده نمیشود.
مسئله این نبود که سازمان OKR نداشت. مسئله این بود که اطلاعات عملکرد وجود داشت، اما مدیریت عملکرد هنوز اتفاق نمیافتاد. این دو تفاوت بزرگی با هم دارند.
در بسیاری از سازمانها، شروع OKR با انرژی زیادی همراه است. جلسات استراتژی برگزار میشود. اهداف نوشته میشوند. مدیران و تیمها KR تعریف میکنند. برای هر KR وزن و سررسید تعیین میشود و در نهایت یک فایل نسبتاً مرتب ساخته میشود. اما چند هفته بعد اتفاق دیگری میافتد. جلسات روزمره دوباره همان جلسات قبلی میشوند. کارهای فوری جای اهداف مهم را میگیرند. مدیران بیشتر درباره وظایف صحبت میکنند تا نتیجهای که قرار بوده حاصل شود. و در پایان دوره، سازمان دوباره به همان فایل اولیه برمیگردد تا ببیند چه اتفاقی افتاده است.
اینجا یک سؤال مهم شکل میگیرد: اگر OKR فقط در ابتدای دوره تعریف و در انتهای دوره ارزیابی شود، در طول دوره دقیقاً چه چیزی را مدیریت میکند؟
OKR قرار نیست فقط سندی برای ثبت اهداف باشد. ارزش واقعی آن زمانی ایجاد میشود که مدیر بتواند در طول مسیر ببیند چه چیزی در حال پیشرفت است، چه چیزی متوقف شده، کدام KR از مسیر خارج شده و کجا نیاز به تصمیم مدیریتی وجود دارد. یعنی OKR باید از یک سند به یک سیستم مدیریت تبدیل شود.
وقتی یک درصد، چیزی نمیگوید
فرض کنیم یک مدیر میگوید: «KR تیم من شصت درصد پیش رفته.» اولین سؤال این است: شصت درصد نسبت به چه چیزی؟ اگر مقدار اولیه یک شاخص بیست بوده، هدف نهایی صد و مقدار فعلی شصت و هشت باشد، پیشرفت واقعی نسبت به فاصله میان Baseline و Target محاسبه میشود، نه صرفاً بر اساس عدد شصت و هشت. در سادهترین حالت:
Progress=Actual−BaselineTarget−Baseline\Target−BaselineActual−Baseline
اما حتی اینجا هم مسئله تمام نمیشود. ممکن است دو KR هر دو هفتاد درصد Progress داشته باشند، اما اهمیت یکسانی برای سازمان نداشته باشند، چون وزنشان متفاوت است. در یک سیستم واقعی مدیریت عملکرد باید بتوان فهمید هر KR چه سهمی در نتیجه نهایی Objective دارد و مجموع این وزنها چگونه به امتیاز کلی میرسد.
در نتیجه، مدیرعامل دیگر فقط نمیبیند «این تیم هفتاد درصد جلو است.» بلکه میتواند ببیند کدام Objective در حال پیشرفت است، کدام KR بیشترین اثر را روی نتیجه دارد و مجموع عملکرد در چه وضعیتی قرار گرفته. این تفاوت، تفاوت بین گزارش یک عدد و اطلاعات قابل تصمیمگیری است.
مشکل جدیتر: عددها دیر به دست مدیر میرسند
در سازمانی که OKR دارد اما سیستم پایش ندارد، معمولاً یک الگوی آشنا شکل میگیرد. مدیر در جلسه هفتگی میپرسد: «وضعیت این KR چیه؟» کارشناس پاسخ میدهد: «در حال انجامه.» مدیر میپرسد: «چقدر جلو رفتیم؟» پاسخ میآید: «تقریباً خوب پیش رفته.» سه هفته بعد، همان KR هنوز در حال انجام است. اما در پایان دوره مشخص میشود بخش مهمی از آن محقق نشده.
اینجا مسئله الزاماً کمکاری فرد نیست. ممکن است مانع واقعی وجود داشته باشد، تصمیمی از سمت مدیر لازم بوده یا منابع موردنیاز فراهم نشده باشد. مشکل این است که سازمان خیلی دیر متوجه شده. مدیریت عملکرد اگر فقط در پایان دوره اتفاق بیفتد، بیشتر شبیه حسابداری عملکرد است تا مدیریت آن. مدیر باید بتواند در طول مسیر مداخله کند، نه زمانی که دیگر فرصتی برای اصلاح باقی نمانده.
Check-in؛ جایی که گزارش به گفتوگو تبدیل میشود
به همین دلیل، یکی از بخشهای کلیدی یک سیستم OKR صرفاً ثبت عدد نیست؛ بلکه ایجاد یک چرخه منظم برای Check-in است. Check-in قرار نیست جلسهای باشد که مدیر از افراد بپرسد: «چرا به هدف نرسیدی؟» قرار است سؤال متفاوتی مطرح شود: برای رسیدن به نتیجهای که توافق کردهایم، الان کجای مسیر هستیم و برای حرکت بعدی چه چیزی لازم است؟
در این چرخه، وضعیت KR بهروزرسانی میشود، میزان پیشرفت ثبت میشود و توضیحات مرتبط با عملکرد در طول دوره باقی میماند. مدیر هم فقط مصرفکننده یک گزارش نهایی نیست. میتواند روند را ببیند، توضیحات اعضای تیم را بررسی کند و مواردی را که نیاز به پیگیری یا تصمیم دارند زودتر تشخیص دهد. به جای اینکه مدیر در پایان ماه از نتیجه باخبر شود، در طول مسیر با واقعیت عملکرد در ارتباط است.
یکی از اشتباهات رایج در پیادهسازی OKR این است که همه KRها با یک منطق واحد دیده شوند. یک KR ممکن است افزایش فروش باشد، دیگری کاهش هزینه، یکی افزایش رضایت مشتری و دیگری کاهش زمان انجام یک فرآیند. برای یک شاخص افزایشی، فاصله میان Baseline و Target یک معنا دارد. برای شاخص کاهشی، منطق پیشرفت برعکس میشود. مثلاً اگر قرار است زمان انجام یک فرآیند از ده روز به شش روز کاهش پیدا کند، کاهش عدد نشانه پیشرفت است، نه افزایش آن. پس سیستم OKR باید فقط عدد را ثبت نکند؛ باید منطق رسیدن از وضعیت موجود به وضعیت مطلوب را هم در محاسبه عملکرد لحاظ کند. مدیر نباید مجبور باشد برای فهمیدن وضعیت عملکرد، هر بار چند فایل را باز کند و محاسبات را دستی انجام دهد.
از تعهد تا بهترین نتیجه ممکن
همه اهدافی که برای تیم تعیین میشوند الزاماً یک سطح از انتظار ندارند. برای هر KR میتوان علاوه بر وزن و سررسید، دو نقطه مهم را هم مشخص کرد. اول، Commitment؛ نتیجهای که تیم برای دوره متعهد به دستیابی به آن است. دوم، Best Result؛ بهترین نتیجهای که در صورت فراهم بودن شرایط و عملکرد فراتر از انتظار میتواند حاصل شود.
این تفکیک، گفتوگو درباره عملکرد را دقیقتر میکند. دیگر موفقیت فقط این نیست که در پایان دوره بگوییم به عدد X رسیدیم یا نرسیدیم. بلکه میتوان پرسید: آیا تعهد اصلی محقق شده است؟ چقدر به بهترین سناریوی نتیجه نزدیک شدهایم؟ چه عواملی باعث شد فاصلهای میان این دو ایجاد شود؟ و مهمتر از همه، آیا سازمان در طول دوره فرصت کافی برای اصلاح مسیر داشته؟ اینجاست که OKR از یک ابزار تعیین هدف، به ابزاری برای گفتوگوی مدیریتی درباره عملکرد تبدیل میشود.
مسئله فقط عملکرد فرد نیست؛ عملکرد سیستم هم هست
فرض کنید در Check-in مشخص میشود یکی از KRها دو هفته است پیشرفت نکرده. واکنش سنتی این است: پس فرد عملکرد خوبی نداشته. اما واکنش مدیریتی دقیقتر این است: چرا پیشرفت متوقف شده؟ ممکن است فرد به اطلاعاتی از تیم دیگری نیاز داشته باشد. ممکن است تصمیمی از مدیر باقی مانده باشد. ممکن است یک وابستگی بین واحدی حل نشده باشد. ممکن است منابع کافی وجود نداشته باشد. یا حتی ممکن است خود KR از ابتدا به شکلی تعریف شده باشد که قابل اندازهگیری یا قابل دستیابی نباشد.
اگر سیستم فقط نتیجه نهایی را ثبت کند، همه این تفاوتها در یک عدد گم میشوند. اما وقتی وضعیت، پیشرفت و توضیحات در طول دوره ثبت میشوند، مدیر میتواند تشخیص دهد که مسئله کجاست. یک سیستم OKR خوب فقط نمیگوید چه کسی به هدف نرسید؛ کمک میکند بفهمیم چه چیزی مانع رسیدن سازمان به نتیجه شد.
وقتی عملکرد در پایان دوره تازه دیده میشود، دیگر مدیریت نیست
در پایان یک دوره OKR، سازمان معمولاً به یک مرحله حساس میرسد. اعداد نهایی ثبت میشوند. Progress مشخص میشود. Achievement هر KR با توجه به وزن آن محاسبه میشود و در نهایت امتیاز Objective مشخص میشود. این بخش برای ارزیابی ضروری است. اما اگر کل سیستم فقط همینجا فعال شود، یک فرصت بزرگ از دست رفته.
Closing یک KR به شما میگوید چه اتفاقی افتاد؛ اما Check-inهای منظم به شما کمک میکنند بفهمید چرا چنین اتفاقی افتاد و در طول مسیر چه میشد کرد. این دو باید کنار هم باشند. ارزیابی نهایی بدون پایش، تبدیل به گزارش میشود. پایش بدون ارزیابی نهایی هم نمیتواند تصویر کامل عملکرد را بسازد. سیستم OKR باید این دو را به یک چرخه متصل کند.
اگر قرار باشد یک محصول OKR فقط یک داشبورد زیبا باشد، بخش مهمی از مسئله را حل نکرده. ارزش محصول زمانی ایجاد میشود که بتواند چند اتفاق را در یک چرخه به هم متصل کند: هدف، تعهد، وزن و سررسید KR، Check-in، پایش، اصلاح مسیر و ارزیابی نهایی. در چنین ساختاری، اطلاعات عملکرد دیگر در چند فایل پراکنده نیست. مدیر میتواند بداند چه چیزی قرار است اتفاق بیفتد. فرد میداند بابت چه نتیجهای پاسخگوست. در طول دوره میتوان وضعیت را ثبت کرد. و در پایان دوره، نتیجهای وجود دارد که از مسیر طیشده جدا نیست.
مدیرعامل نباید مدیر فایلهای OKR باشد
یکی از نشانههای ناکارآمدی سیستم این است که مدیرعامل برای فهمیدن وضعیت سازمان مجبور شود از چند نفر سؤال بپرسد: فروش چقدر جلو رفته؟ تیم عملیات چه وضعیتی دارد؟ کدام KRها عقب هستند؟ این عدد مربوط به این هفته است یا هفته قبل؟ این فعالیت چرا در عملکرد ثبت نشده؟
در این شرایط، حجم زیادی از زمان مدیریتی صرف جمعآوری اطلاعات میشود، نه تصمیمگیری. هدف یک سیستم OKR خوب باید دقیقاً برعکس باشد. اطلاعات باید به اندازهای ساختاریافته باشد که مدیر بتواند به جای پرسیدن ده سؤال برای ساختن یک تصویر، تصویر را ببیند و سؤال درست را بپرسد. برای یک مدیرعامل، زمان صرفشده برای پیدا کردن اطلاعات خودش یک هزینه مدیریتی است.
ارزش OKR در تصمیمی است که زودتر ممکن میشود
فرض کنید در میانه دوره مشخص میشود یک Objective مهم فقط چهل درصد پیشرفت داشته، در حالی که بیش از نیمی از زمان دوره گذشته است. این عدد به تنهایی خبر بدی نیست. اما یک سیگنال است. مدیر میتواند بررسی کند کدام KR بیشترین فاصله را دارد، وزن آن را ببیند، توضیحات و Check-inهای مربوط به آن را بررسی کند، بفهمد مانع کجاست و تصمیم بگیرد که آیا باید منابع جابهجا شوند، اولویت تغییر کند یا مسیر اجرا اصلاح شود.
اگر این اطلاعات سه ماه بعد، در جلسه ارزیابی نهایی دیده شود، دیگر تصمیم مدیریتی نیست. فقط یک گزارش از چیزی است که گذشته. ارزش OKR در پیشبینی آینده نیست؛ در بهترکردن تصمیمهای امروز برای رسیدن به آیندهای است که هدفگذاری کردهایم.
وقتی مدیرعامل میپرسد «چند درصد جلو هستیم؟» پاسخ خوب فقط یک عدد نیست. پاسخ خوب باید بتواند چند سؤال را همزمان روشن کند: کدام Objectiveها در مسیرند؟ کدام KRها عقب هستند؟ اهمیت هر KR چقدر است؟ چه میزان از تعهد دوره محقق شده؟ چقدر به بهترین نتیجه ممکن نزدیک شدهایم؟ چه موانعی در مسیر ایجاد شده؟ کدام موارد نیاز به تصمیم یا مداخله مدیریتی دارند؟ و آیا این اطلاعات بهموقع در اختیار مدیر قرار گرفته؟
فاصلهای که باید کم شود
اگر سیستم نتواند این گفتوگو را ایجاد کند، حتی دقیقترین OKR هم ممکن است در نهایت به یک جدول مرتب تبدیل شود. اما اگر بتواند هدف، نتیجه کلیدی، وزن، تعهد، پیشرفت، Check-in، توضیحات و ارزیابی نهایی را در یک چرخه مدیریتی کنار هم قرار دهد، اتفاق متفاوتی رخ میدهد: مدیر دیگر فقط عملکرد را اندازهگیری نمیکند؛ آن را در طول مسیر مدیریت میکند. و شاید این مهمترین تفاوت باشد میان داشتن OKR و داشتن یک سیستم مدیریت عملکرد مبتنی بر OKR.
محصول OKR دقیقاً باید در همین نقطه دیده شود؛ نه بهعنوان محلی برای واردکردن چند هدف و عدد، بلکه بهعنوان بستری که کمک میکند فاصله میان استراتژی، اجرا و تصمیم مدیریتی کمتر شود. چون در نهایت، سؤال اصلی سازمان این نیست که آیا OKR داریم. سؤال مهمتر این است: آیا وقتی هنوز برای اصلاح مسیر فرصت داریم، میدانیم کجای مسیر ایستادهایم؟
