شما استراتژی جدید را اعلام میکنید. جلسات متعددی برگزار شده، اسلایدها آماده شده، مدیران تأیید کردهاند و حالا زمان اجراست. اما ششماه بعد متوجه میشوید که هیچچیز تغییر نکرده. واحدها همانطور که بودند کار میکنند، تصمیمها با همان سرعت قبلی گرفته میشوند، مدیران همان شاخصهای قدیمی را دنبال میکنند و کارکنان، حتی اگر با استراتژی جدید موافق باشند، به همان روشهای آشنا بازگشتهاند.
چه اتفاقی افتاده؟
معمولاً دنبال مقصر میگردیم. میگوییم تیم اجرا ضعیف بوده، مدیران مقاومت کردهاند یا فرهنگ سازمانی مانع شده. اما مشکل شاید جای دیگری باشد، جایی که بهندرت به آن توجه میکنیم: ساختار سازمانی. استراتژی تغییر کرده، اما ساختار همان مانده که بوده. و ساختار، در واقع تعیین میکند چه کسی چه کاری انجام میدهد، منابع کجا میروند، تصمیمها چگونه گرفته میشوند و موفقیت با چه معیارهایی سنجیده میشود. به قول یکی از مدیرعاملان شرکتهای بزرگ: ساختار استراتژی را صبحانه میخورد.
بیشتر سازمانها ساختار را یک چارت تشریفاتی میدانند، تصویری که نشان میدهد چه کسی به چه کسی گزارش میدهد. اما ساختار خیلی فراتر از این است. ساختار تعیین میکند که اطلاعات از چه مسیرهایی عبور کنند، چه کسی اختیار تصمیمگیری دارد، بودجهها چطور تخصیص مییابند، واحدها چگونه با هم کار میکنند و رفتارهای کارکنان بر چه اساسی پاداش میگیرند. به همین دلیل، ساختار نهفقط بر اجرای تصمیمها اثر میگذارد، بلکه مشخص میکند که اساساً چه تصمیمهایی در سازمان قابلتصور، امکانپذیر و پذیرفتنی باشند.
حالا فرض کنید استراتژی جدید شما بر نوآوری سریع و پاسخگویی چابک به بازار تأکید دارد. این استراتژی به تصمیمگیری غیرمتمرکز، همکاری نزدیک میان واحدها، آزمایش سریع ایدهها و بودجههای منعطف نیاز دارد. اما ساختار شما همچنان سلسلهمراتبی است، هر تصمیم باید از چندین لایه مدیریتی عبور کند، بودجهها یکبار در سال تخصیص مییابند و هر واحد فقط بر اساس عملکرد مستقل خودش ارزیابی میشود. در چنین شرایطی، استراتژی شما شبیه خودرویی است که میخواهید سریع حرکت کند، اما چرخهایش هنوز در گل فرو رفتهاند.
چرا ساختار باید در خدمت استراتژی باشد
سازمانهای موفق این نکته را میدانند که ساختار ابزار است، نه هدف. هدف این است که سازمان در بازار موفق شود، ارزش ایجاد کند، از رقبا جلو بزند و به اهدافش برسد. استراتژی مسیر رسیدن به این هدف را مشخص میکند و ساختار باید این مسیر را هموار کند. اگر استراتژی بگوید باید سریع حرکت کنیم، ساختار باید تصمیمگیری سریع را ممکن کند. اگر استراتژی بر تجربه یکپارچه مشتری تأکید داشته باشد، ساختار باید واحدهای مختلف را به همکاری واقعی سوق دهد نه اینکه هرکدام مشتری را به بخش دیگر هدایت کنند.
اما در بسیاری از سازمانها، ساختار به میراثی تبدیل شده که از گذشته باقی مانده و کسی جرأت تغییرش را ندارد. مدیران جدید میآیند، استراتژیهای جدید اعلام میکنند، اما ساختار همان میماند چون تغییر آن دشوار است، جابهجایی قدرت را به همراه دارد و ممکن است مقاومت ایجاد کند. نتیجه این است که استراتژی باید خودش را با ساختار موجود تطبیق دهد نه بالعکس. و این دقیقاً جایی است که مشکل شروع میشود.
هیچ ساختاری بهخودیخود خوب یا بد نیست. ساختار متمرکز میتواند برای کسبوکاری که به کنترل دقیق کیفیت، استانداردهای یکسان و انطباق با مقررات نیاز دارد، عالی باشد. اما همین ساختار برای شرکتی که میخواهد در بازاری پویا و متغیر به سرعت به فرصتها واکنش نشان دهد، میتواند به سدی جدی تبدیل شود. مسئله این نیست که کدام ساختار بهتر است، بلکه این است که آیا ساختار موجود با الزامات استراتژی همخوانی دارد یا نه.
وقتی ساختار و استراتژی با هم نمیخوانند
تصور کنید یک شرکت تولیدی تصمیم گرفته از رقابت بر سر قیمت فاصله بگیرد و با توسعه محصولات متمایز، طراحی بهتر و پاسخگویی سریع به نیازهای مشتریان، ارزش ایجاد کند. این استراتژی به همکاری نزدیک میان فروش، بازاریابی، تحقیق و توسعه، تولید و زنجیره تأمین نیاز دارد. محصولی که فروش وعده میدهد باید بر اساس نیاز واقعی بازار باشد، تحقیق و توسعه باید بتواند سریع پاسخ دهد، تولید باید انعطاف داشته باشد و زنجیره تأمین نیز باید توان تطبیق با تغییرات را داشته باشد.
اما ساختار شرکت هنوز بر اساس واحدهای مستقل و سلسلهمراتبی کار میکند. فروش بر حجم فروش تمرکز دارد و پاداش میگیرد، تحقیق و توسعه دنبال پروژههای فنی جذاب است، تولید میخواهد هزینه هر واحد را کاهش دهد و زنجیره تأمین فقط به قیمت مواد اولیه نگاه میکند. هیچیک از این مدیران کار اشتباهی انجام نمیدهند، همه مطابق مسئولیتهای تعریفشده خود عمل میکنند. اما حاصل این رفتارهای ظاهراً منطقی، نتیجهای است که کاملاً برخلاف استراتژی شرکت حرکت میکند.
فروش برای رسیدن به اهداف کوتاهمدت، محصولی را وعده میدهد که تولید توان تحویلش را ندارد. تولید برای کاهش هزینه، تنوع را کم میکند. تحقیق و توسعه پروژههایی را دنبال میکند که فنی هستند اما بازار نمیخواهدشان. زنجیره تأمین برای خرید ارزان، انعطافپذیری را از دست میدهد. سازمان در ظاهر پرمشغله است، شاخصهای متعددی گزارش میشوند، همه واحدها فعال بهنظر میرسند، اما استراتژی هیچوقت به نتیجه نمیرسد.
این وضعیت نشان میدهد که موفقیت هر واحد لزوماً به معنای موفقیت کل سازمان نیست. اگر ساختار و نظام ارزیابی عملکرد، واحدها را به بهینهسازی محلی سوق دهند، ممکن است کل کسبوکار بهای این موفقیتهای جزیرهای را بپردازد. در نتیجه، ناسازگاری ساختار و استراتژی منجر به کند شدن تصمیمها، اتلاف منابع، تضعیف مزیت رقابتی، کاهش رضایت مشتری و در نهایت افت عملکرد میشود.
چگونه ساختار، استراتژی را به سمت خود میکشد
اما مهمترین و شاید خطرناکترین پیامد ناسازگاری ساختار و استراتژی چیز دیگری است: ساختار بهتدریج استراتژی را به سمت خودش میکشد. معمولاً فکر میکنیم فرایند یکطرفه است، ابتدا استراتژی تدوین میشود و سپس ساختار متناسب با آن تغییر میکند. اما در واقعیت، ساختار موجود نیز بر انتخابها، تصمیمها و حتی تصورات مدیران درباره آینده تأثیر میگذارد. به همین دلیل، گاهی سازمان استراتژی جدیدی اعلام میکند اما پس از مدتی متوجه میشود که آن استراتژی بهتدریج تغییر کرده و به چیزی شبیه همان مدل قبلی تبدیل شده است.
فرض کنید سازمانی تصمیم گرفته به سمت یک مدل کسبوکار دیجیتال حرکت کند. این استراتژی به سرمایهگذاری در فناوری، جذب مهارتهای جدید، توسعه سریع محصول، تحلیل داده و آزمایش مستمر نیاز دارد. اما ساختار موجود حول واحدهای سنتی شکل گرفته است. بودجهها بهصورت سالانه تخصیص مییابند، تصمیمهای سرمایهگذاری باید از چندین لایه عبور کنند، واحد فناوری اطلاعات نقش پشتیبان دارد و موفقیت مدیران با درآمد حاصل از محصولات فعلی سنجیده میشود.
در چنین شرایطی، مدیران برای پیشبرد استراتژی دیجیتال با مقاومتهای متعددی روبهرو میشوند. هر پروژه جدید باید از فرایندهای قدیمی عبور کند، هر تغییر نیازمند تأیید چند واحد است و هر سرمایهگذاری جدید باید خودش را با معیارهایی توجیه کند که برای کسبوکار سنتی طراحی شدهاند. بهتدریج، سازمان بهجای بازطراحی ساختار برای تحقق استراتژی دیجیتال، استراتژی دیجیتال را با ساختار موجود سازگار میکند. پروژههای تحول به ابتکارات محدود فناوری اطلاعات تبدیل میشوند، نوآوری به بهبودهای کوچک در محصولات فعلی تقلیل مییابد و مدل کسبوکار جدید، جای خود را به نسخه دیجیتالی همان مدل قبلی میدهد.
در نهایت، سازمان ممکن است اعلام کند که تحول دیجیتال را آغاز کرده است، درحالیکه منطق اصلی کسبوکار تغییر چندانی نکرده. این همان نقطهای است که ساختار، استراتژی را به سمت خودش میکشد. ساختار به سازمان میگوید چه چیزی در محدوده تواناییهای فعلی قرار دارد، چه چیزی با منابع موجود سازگار است، چه چیزی از نظر فرایندهای داخلی قابلاجراست و چه چیزی با منافع مدیران تعارض دارد. سپس این محدودیتها بهتدریج به مبنای تصمیمگیری استراتژیک تبدیل میشوند. در چنین وضعیتی، سازمان دیگر بر اساس آنچه برای موفقیت در بازار لازم است تصمیم نمیگیرد، بلکه بر اساس آنچه ساختار داخلی اجازه میدهد تصمیم میگیرد.
دام آنچه ممکن است در برابر آنچه باید باشد
یکی از خطرناکترین پیامدهای این وضعیت، جابهجایی تدریجی معیار تصمیمگیری است. در یک فرایند استراتژیک سالم، سازمان ابتدا از خود میپرسد برای موفقیت در آینده چه باید بکنیم؟ سپس بررسی میکند که برای تحقق این مسیر به چه منابع، قابلیتها، فناوریها و تغییرات ساختاری نیاز دارد. اما در سازمانی که ساختار آن با استراتژی ناسازگار است، ترتیب این پرسشها برعکس میشود. سازمان ابتدا به محدودیتهای موجود نگاه میکند و میپرسد با تواناییهایی که داریم، چه چیزی ممکن است؟ سپس استراتژی خود را بر اساس این محدودیتها تعریف میکند.
تفاوت میان این دو رویکرد ظریف اما بنیادین است. در رویکرد اول، سازمان اهداف خود را بر اساس نیازهای بازار، رقابت و فرصتهای رشد تعیین میکند و سپس ساختار را برای تحقق این اهداف متحول میکند. در رویکرد دوم، سازمان اهداف خود را بر اساس تواناییهای موجود تعریف میکند و ساختار به عاملی تبدیل میشود که سقف جاهطلبیهای استراتژیک را تعیین میکند. در حالت اول، استراتژی رهبری میکند و ساختار پیروی میکند. در حالت دوم، ساختار رهبری میکند و استراتژی پیروی میکند.
این جابهجایی معمولاً بهصورت ناخودآگاه اتفاق میافتد. مدیران در جلسات استراتژیک گزینههای مختلف را بررسی میکنند، اما بهسرعت متوجه میشوند که برخی گزینهها خیلی دشوار هستند. این گزینهها نیاز به تغییرات عمیق ساختاری دارند، باید قدرت بین واحدها بازتوزیع شود، فرایندهای جدید طراحی شوند، سیستمهای ارزیابی بازنویسی شوند و مدیران ممکن است جایگاه خود را از دست بدهند. این تغییرات دشوار است، زمانبر است، مقاومت ایجاد میکند و ممکن است شکست بخورد. در مقابل، گزینههایی که با ساختار موجود سازگارتر هستند، آسانتر، کمریسکتر و سریعتر بهنظر میرسند. بهتدریج، گزینههای سازگار با ساختار موجود، جذابتر میشوند نه به این دلیل که بهترین گزینه برای موفقیت در بازار هستند، بلکه به این دلیل که راحتترین گزینه برای اجرا در سازمان موجود هستند.
چگونه از این دام فرار کنیم
اولین گام برای فرار از این دام، تشخیص آن است. مدیران باید خود را از این سؤال مهم آگاه کنند: آیا ما استراتژی را بر اساس آنچه برای موفقیت در بازار لازم است انتخاب میکنیم یا بر اساس آنچه ساختار فعلیمان اجازه میدهد؟ این سؤال ساده است اما پاسخ به آن میتواند ناراحتکننده باشد. اگر پاسخ این باشد که ساختار در حال محدود کردن انتخابهای استراتژیک است، سازمان باید آمادگی داشته باشد که ساختار را تغییر دهد نه اینکه استراتژی را کوچک کند.
تغییر ساختار سازمانی دشوار است اما ضروری. این کار مستلزم تصمیمگیری درباره چگونگی تقسیم کار، نحوه تخصیص منابع، سازوکارهای هماهنگی، اختیارات تصمیمگیری، نظام ارزیابی عملکرد و حتی فرهنگ سازمانی است. اما بدون این تغییرات، استراتژی به اسناد و اسلایدهایی تبدیل میشود که در قفسهها خاک میخورند و سازمان همچنان به همان روش قبلی کار میکند.
برخی سازمانها تلاش میکنند با ایجاد واحدهای جدید یا تیمهای پروژهای، بدون تغییر ساختار اصلی، استراتژی جدید را پیش ببرند. این رویکرد گاهی کارساز است، بهویژه برای آزمایش ایدهها یا ورود به بازارهای جدید. اما اگر استراتژی جدید قرار است به منطق اصلی کسبوکار تبدیل شود نه یک آزمایش کناری، تغییر ساختار اصلی اجتنابناپذیر است. واحدهای جدید در حاشیه سازمان نمیتوانند بهتنهایی ساختاری را که در مرکز کسبوکار حاکم است تغییر دهند.
تغییر ساختار همیشه به معنای تغییر چارت سازمانی نیست. گاهی کافی است که نظام ارزیابی عملکرد، سازوکارهای هماهنگی، فرایندهای تصمیمگیری یا نحوه تخصیص منابع تغییر کند. مثلاً اگر استراتژی بر همکاری میان واحدی تأکید دارد، میتوان بخشی از پاداش مدیران را به اهداف مشترک واحدها گره زد بدون اینکه لزوماً چارت سازمانی را بازنویسی کرد. یا اگر استراتژی بر چابکی و نوآوری تأکید دارد، میتوان اختیارات تصمیمگیری را غیرمتمرکز کرد بدون اینکه ساختار کلی را دگرگون کرد.
تعادل میان واقعبینی و جاهطلبی
اما باید یک نکته مهم را هم در نظر گرفت: توجه به محدودیتهای ساختار به معنای تسلیم شدن در برابر آنها نیست. یک استراتژی خوب باید هم جاهطلبانه باشد و هم واقعبینانه. جاهطلبانه به این معنا که بر اساس آنچه برای موفقیت در بازار لازم است تدوین شود، نه آنچه امروز آسان است. واقعبینانه به این معنا که برای تحقق آن، مسیر عملی و قابلاجرایی وجود داشته باشد.
گاهی سازمان به دلیل محدودیت منابع، مهارتها یا قابلیتهای موجود، نمیتواند یک استراتژی بلندپروازانه را بلافاصله اجرا کند. در چنین شرایطی، باید مسیر دستیابی به هدف را مرحلهبندی کرد، قابلیتهای لازم را بهتدریج ایجاد کرد و ساختار را گامبهگام تغییر داد. این واقعبینی است. اما چیز دیگری است که بگوییم چون ساختار فعلی محدودیت دارد، باید استراتژی را به سطح تواناییهای فعلی کاهش دهیم. این تسلیم است.
تفاوت میان واقعبینی و تسلیم در این است که در حالت اول، سازمان محدودیتهای خود را میشناسد، برای رفع آنها برنامهریزی میکند و مسیر دستیابی به هدف را مرحلهبندی میکند. در حالت دوم، محدودیتهای موجود را دائمی فرض میکند و اهداف خود را به سطح تواناییهای فعلی محدود میکند. در حالت اول، استراتژی همچنان قطبنمای حرکت است و ساختار باید به سمت آن تغییر کند. در حالت دوم، ساختار قطبنماست و استراتژی باید به سمت آن تغییر کند.
نتیجهای که باید بدانیم
ساختار سازمانی یکی از مهمترین ابزارهایی است که استراتژی از طریق آن به واقعیت تبدیل میشود. این ساختار تعیین میکند که تصمیمها چگونه گرفته شوند، منابع کجا قرار بگیرند، واحدها چگونه همکاری کنند و چه رفتارهایی در سازمان تقویت شوند. به همین دلیل، اگر ساختار با استراتژی همراستا نباشد، مشکل فقط به کندی اجرا محدود نمیشود. در چنین شرایطی، ساختار میتواند بهتدریج منطق تصمیمگیری سازمان را تغییر دهد و استراتژی را به سمتی سوق دهد که با محدودیتها، عادتها و منافع موجود سازگارتر است.
سازمان در ابتدا تصمیم میگیرد به کجا برود، اما هنگام حرکت با ساختاری روبهرو میشود که برای مقصد دیگری طراحی شده است. سپس بهجای تغییر ساختار، مقصد را تغییر میدهد. بهتدریج، آنچه باید انجام شود جای خود را به آنچه اکنون میتوان انجام داد میدهد، و آنچه میتوان انجام داد، بهاشتباه معادل آنچه باید انجام داد تلقی میشود. در این نقطه، ساختار دیگر پشتیبان استراتژی نیست، بلکه به نیرویی تبدیل شده که استراتژی را محدود و بازتعریف میکند.
یک استراتژی زمانی واقعاً انتخاب شده است که سازمان حاضر باشد نهفقط درباره مقصد، بلکه درباره شیوه حرکت به سوی آن نیز تغییر کند. و شاید مهمترین پرسشی که هر مدیر باید بهطور مستمر از خود بپرسد این باشد: آیا ساختار سازمان من به تحقق استراتژی کمک میکند یا استراتژی من را به چیزی تبدیل میکند که ساختار فعلیام توان انجام آن را دارد؟ پاسخ صادقانه به این پرسش میتواند نقطه آغاز یک تحول واقعی باشد، تحولی که در آن سازمان بهجای اسیر ماندن در منطق گذشته، ساختار خود را برای ساختن آیندهای که انتخاب کرده است بازطراحی میکند.
